تبليغاتX
دانلود بازار
بهترین وبلاگ دنیا 100+
خری آمد به سوی مادر خویش                       بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری                         اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان                          تو را من دوست دارم بهتر از جان

زبین این همه خرهای خوشگل                    یکی را کن پسند چون نیست مشکل

خرک ازشادمانی جفتکی زد                       کمی عرعر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت                          به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من                  به زیبایی نباشد مثل او زن

ادامه دارد.....

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:49  توسط امیر  | 

معمای آلبرت انیشتن در قرن نوزدهم میلادی : آیا شما باهوش هستید؟

آیا شما در زمره دو درصد افراد باهوش در دنیا هستید؟ پس مساله زیر را حل کنید و دریابید در میانه افراده باهوش جهان قرار دارید یا خیر! هیچگونه کلک و حقه ای در این مساله وجود ندارد، و تنها منطق محض می تواند شما را به جواب برساند. (موفق باشید)

آلبرت انیشتن این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند! شماچطور؟؟؟

من مطمئن هستم که شما می توانید. امتحان کنید!

ورود به معما

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:38  توسط امیر  | 

سلام بچه ها

از این که یه مدت نبودم و آپ نکردم و نتونستم بهتون سر بزنم خیلی خیلی معذرت میخوام.

عید همتون هم مبارک باشه   ایشالله سال خوبی داشته باشین.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:25  توسط امیر  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:25  توسط امیر  | 

شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟... گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد... گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:24  توسط امیر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:21  توسط امیر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 21:19  توسط امیر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:17  توسط امیر  | 


زن: عزیزم! یادته روز خواستگاری وقتی ازت پرسیدم چرا می خوای با من ازدواج کنی، چی گفتی؟
شوهر: آره، خوب یادمه، گفتم: می خواهم یک نفر را در زندگی خوشبخت کنم.
زن: خوب، پس چی شد؟
شوهر: خوب، خوشبخت کردم دیگه.
زن: کیو خوشبخت کردی؟
شوهر: همون بیچاره ای رو که ممکن بود با تو ازدواج کنه!

از حیف نون می پرسن واحد کمتر از مثقال چیه؟ میگه چس مثقال!

اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت.
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی ام رو برداشت و نرفت!

مادر به پسرش: هیچ خجالت نکشیدی این همه کیک رو تنهایی خوردی، اصلاً هیچ به فکر خواهرت بودی؟
پسر بچه: آره مامان همه اش به فکرش بودم، که نکنه یک دفعه وسط خوردن کیک سر برسه!

حیف نون از صدای جیرجیرک خوابش نمی برده، جیرجیرکه رو روغنکاری می کنه!

حیف نون می ره عیادت یکی از دوستانش، وقتی می خواد بره به اقوام دوستش که اونجا بودن، میگه: این دفعه مثل دفعه قبل نکنید، که مریضتون مُرد و منو خبر نکردیدها!

روباهی به زاغی گفت: چه دمی، چه سری، عجب پایی! زاغ عصبانی شد و گفت: بی‌تربیت! خجالت بکش. اون موقع من کلاس اول بودم. حالا شوهر دارم!

دو تا دروغگو داشتن از کنار یک کوه رد می شدن یکی به دیگری گفت: اون مورچه را می بینی که بالای اون کوهه؟ اون یکی هم گفت: کدوم یکی را می گی؟ اون یکی را گه چشمش بازه یا اون یکی که چشاش بسته است؟

از حیف نون می پرسند: می دونی چرا غواص ها به پشت می پرن تو آب؟ می گه: چون اگه به جلو بپرن می افتن تو قایق!

حیف نون می ره دم در آزمایشگاه داد می زنده: پس کی می خواین جواب خون شهدا رو بدین؟

از حیف نون می پرسن چه جوری بستنی کیم می خوری؟ می گه می ذارمش لای نون، سیخشو می کشم بیرون!

می دونی بزرگترین مجرد بودن چیه؟
از هر طرف تخت که عشقت بکشه می تونی بیای پایین!

حیف نون در خونش رو رنگ می کنه، بجه هاش گم می شن!

یه روز سه تا دیوونه رو می اندازن تو یه اتاق دو تاشون مى رقصن، یکیشون هم میگه:
سبز - آبى - قرمز
ازش می پرسن چرا این جورى می گى؟ میگه من راقص نورم!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:48  توسط امیر  | 

پرده اول: ترم كه شروع مي شه خيالمون راحته كه كو تا آخر ترم؟ پس شب امتحان را براي چي گذاشتن؟ يه شبه مي خونيم و به ياري تقلب دوستان و لطف استاد پاس مي شيم. تازه بعضي ها كه خيلي بلند پروازند خودشونو شاگرد اول تصور مي كنن؛ قبل از كلاس، سلف، و بعد از اون هم متراژ دانشگاه، بلوتوث بازي و آمارگيري افراد حاضر در دانشگاه. سر كلاس هم خدا مي دونه كجاييم؛ از پرچونگي و صرف تنقلات گرفته تا كشيدن كاريكاتور استاد و غرق شدن در عالم هپلوت! حواسمون به همه چيز هست غير از حرف هاي استاد.

 

پرده دوم: خب حالا وسط ترمه و قطر مطالب تدريس شده كتب كم كم نگرانمون مي كنه. ولي اين هم يه نگراني كوتاه مدته چون شاعر گفته «چو فردا بيايد فكر فردا كنيم پس امروز بنشينيم و كمي حال كنيم!» (توصيه مي كنيم دنبال شاعرش نگرديد چون همين يه بيت را گفت و مُرد!)

وسط ترم ديگه كلاسها خسته مون مي كنه، و موضوع داره برامون تكراري ميشه براي همين كم كم كلاسها رو دودره مي كنيم. آخه وقت طلاست. حيفه كه سر اين كلاس و اون كلاس هدر بره! تازه ما نيامديم دانشگاه كه درس بخونيم فقط اومديم اگر اشكالي تو درسها بود برطرفش كنيم!!

خلاصه كم كم به فكر كامل كردن جزوه هامون مي افتيم و از اين و اون و علي الخصوص بچه مثبت هاي دانشگاه جزوه و كتاب مي گيريم و بعضي ها به اين هوا و جزوه گرفتن از بعضي هاي ديگه با يه تير دو نشون مي زنند! (حالا خودتون بيابيد نشان دوم را!)
 
پرده سوم: حالا مي رسيم به قسمت تراژدي داستان كه همون دوران خوفناك امتحانه. شب امتحان كه مي شه كتابها رو باز مي كنيم. مثلا شروع مي كنيم به خوندن ولي هر چي بيشتر مي خونيم كمتر مي فهميم و متعجب از اينكه استاد كي اين همه مطلب ثقيل رو درس داده كه ما نفهميديم!!!

شب امتحان رو با اشك و آه و مويه و نوشتن تقلب با مدرن ترين انواع آن (از قبيل نوشتن روي تمامي اعضاي بدن و كف كفش و دستمال كاغذي و....) سپري مي كنيم و صبح با روحيه اي كاملا آماده البته براي افتادن! به رينگ خونين قدم مي گذاريم و آنجا مجروحان نسبتا زيادي كه از نظر حال و روز مثل خودمون هستند رو مي بينيم. البته در اين بين تعداد انگشت شماري بچه مثبت با روحيه بشاش و نيش هاي باز تا بناگوش به چشم مي خورند. وقتي برگه امتحاني رو ورانداز مي كنيم مي بينيم هيچ كدام از تقلب هايي كه نوشتيم كارساز نيست و با كلي به زحمت انداختن چند عدد از سلول هاي خاكستري مغزمون يه چيزهايي براي خالي نبودن عريضه مي نويسيم. و بعد تازه به فكر ياري گرفتن از دوستان شفيق مي افتيم. اما هيچ كس متوجه نگاه هاي ملتمسانه و كنجكاوانه ما نمي شود جز مراقب جلسه! كه اون هم متقابلا با يك نگاه چپ چپ به ما هشدار مي دهد كه...! و ما هم چشم خودمون را جمع و جور مي كنيم و سعي مي كنيم فقط به ورقه خودمون نگاه كنيم (البته اگر بشه و ما رو نندازه. واي كه ما چقدر قانع و كم رو هستيم!) البته بايد در حين نوشتن يادمون باشه كه مثل رنجنامه قبلي در نياد و مطالب جديدي براي استاد داشته باشه!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:41  توسط امیر  |